تبلیغات
log
دنیای عاشقانه ها - مطالب داستان و حکایت

دنیای عاشقانه ها

عاشقانه ها را پایانی نیست...

ترجمه زبان

با سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی...
ترجمه هرگونه مقالات ILS ... ترجمه نامه... ترجمه تخصصی ... ترجمه کتاب.. ترجمه فیلم.. تدریس جامع زبان انگلیسی در مدت شش ماه... مترجم و ...
با هزینه کاملا مقبول و عالی و تحویل سفارشات در اسرع وقت
در صورت نیاز به آدرس ایمیل m.nahvi7@yahoo.com مراجعه فرمایید..                                   با تشکر





طبقه بندی: دانلود، دانلود آهنگ، دانلود نرم افزار ، دانلودفیلم و سریال، دانلود مقاله،کتاب،جزوه، شعر ، طنز، مطالب عاشقانه همراه با عکس، متن های عاشقانه با عکس، دل نوشته به همراه عکس، عاشقانه، دلنوشته ، تصویر، مطالب طنز و سرگرمی، مطالب جالب و خواندنی، داستان و حکایت، قواعد ادبی، زندگی نامه، مذهبی و شهادت، اعیاد و جشن ها، سال دوم راهنمایی، سال سوم راهنمایی، پاورپوینت های درسی، ضرب المثل،انشا، اخبار،
برچسب ها:مترجم، زبان انگلیسی،
[ سه شنبه 2 شهریور 1395 ] [ 05:40 ب.ظ ] [ MORTEZA. MA7 ] [ نظرات() ]

آدم بود که...
آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد...عشق زنجیر شد...دنیا پر از زنجیر شد ؛
و آدمها همه دیوانه ی زنجیری!

خدا، دنیای بی زنجیر می خواست،
اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود...دست شیطان از زنجیر پر بود!


خدا گفت: زنجیرت را پاره کن،
شاید نام زنجیر تو، عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.
اسمش را مجنون گذاشتند!
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت...او انسان را با زنجیر می خواست!

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد،
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود....لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند چون نام دیگر او آزادی بود.





طبقه بندی: مطالب عاشقانه همراه با عکس، عاشقانه، دلنوشته ، داستان و حکایت،
برچسب ها:دل نوشته ها، آدم بود که...، مطالب عاشقانه همراه با عکس، عاشقانه، دلنوشته، تصویر،
[ یکشنبه 11 اسفند 1392 ] [ 06:29 ب.ظ ] [ just SAEID ] [ نظرات() ]

روزی....
[ جمعه 2 اسفند 1392 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ just SAEID ] [ نظرات() ]

شازده کوچولو

شازده کوچولو گفت: سلام
گل گفت: سلام
شازده کوچولو با ادب پرسید: آدم ها کجان؟
گل" روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود
این بود که گفت: آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد
سال ها پیش دیدم شان, منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان، نه اینکه ریشه ندارند! "این بی ریشه گی, حسابی اسباب دردسرشان شده"!





طبقه بندی: داستان و حکایت، دلنوشته ،
برچسب ها:داستان و حکایت، دلنوشته، شازده کوچولو،
[ سه شنبه 22 بهمن 1392 ] [ 05:47 ب.ظ ] [ MORTEZA. MA7 ] [ نظرات() ]

دانلود فیلم فیتیله و ماه پیشونی با کیفیت بالا و لینک مستقیم ...

                            

موضوع (ژانر) : کودک و نوجوان

محصول : ایران

سال ساخت : ۱۳۹۱

کارگردان : آرش معیریان

بازیگران : محمد مسلمی، علی فروتن، حمید گلی (گروه فیتیله)، احمد نجفی، چنگیز جلیلوند، سیروس گرجستانی، بهنوش بختیاری، اصغر سمسارزاده و … ‘

خلاصه داستان : «ماه پیشونی» قصه‌ها توسط آدم‌هایی ربوده می‌شود بچه‌های مهد کودک از گروه فیتیله‌ها می‌خواهند که «ماه پیشونی» را پیدا کرده و به قصه‌ها برگردانند.

 دانلود در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب



طبقه بندی: دانلود، طنز، داستان و حکایت، دانلودفیلم و سریال،
برچسب ها:دانلود فیلم فیتیله ها وماه پیشونی، دانلود فیلم فیتیله ها و ماه پیشونی با لینک مستقیم و کیفیت عالی، دانلود، انلود فیلم و انیمیشن، داستان،
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 06:47 ب.ظ ] [ just SAEID ] [ نظرات() ]

یک داستان زیبای انگلیسی با ترجمه
پسر بازیگوش
Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter
My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered

?""To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to hi

"Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me."

His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter

."Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said

پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون می‌رفت. او همیشه پیاده به آن جا می‌رفت و بر می‌گشت، و همیشه به موقع برمی‌گشت، اما جمعه‌ی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود،‌ و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید «پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟
پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد.
مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟
پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد.

مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید: در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟ چرا بقیه‌ی بچه‌های احمق رو نفرستاد؟
پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود «چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟»





طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها:داستان انگلیسی، داستان، داستان ترجمه شده،
[ دوشنبه 16 دی 1392 ] [ 09:57 ب.ظ ] [ just SAEID ] [ نظرات() ]

این هم فال حافظ شما...

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

 

که هر چه بر سر ما می​رود ارادت اوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

 

که چون شکنج ورق​های غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس

 

بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را

 

که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است

 

فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است

 

چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت

 

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است

 

که داغدار ازل همچو لاله خودروست

تعبیر:

اگر خواستار موفقیّت و محبوبیت در میان مردم هستی سعی کن در دوستی ثابت قدم باشی زیرا موفقیت تو در اتحاد و دوستی خالصانه میسر می شود.پس بی وفایی را کنار بگذار.






طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها:فال، فال حافظ،
[ چهارشنبه 27 آذر 1392 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ just SAEID ] [ نظرات() ]

زیباترین داستانک های دنیا

زیباترین داستانک های دنیا

غذای رایگان

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید....

 

که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.

با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟

خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت

ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست

 





طبقه بندی: داستان و حکایت، تصویر، دلنوشته ، عاشقانه،
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ MORTEZA. MA7 ] [ نظرات() ]

خاطر شیرین مرگ

حکایت وقت رسیدن مرگ یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیششمرگ گفت : الان نوبت توست که ببرمتطرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بی خیال ما بشو بذار واسه بعدمرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توستاون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیارهتوی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریختمرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفتمرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شهمرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم! نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !..






طبقه بندی: عاشقانه، دلنوشته ، داستان و حکایت،
برچسب ها:حکایت مرگ، دلنوشته،
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 08:42 ب.ظ ] [ MORTEZA. MA7 ] [ نظرات() ]

داستان جالب گنجشک
گنجشکی با عجله و تمام

توان به آتش نزدیک می شد

! و برمی گشت پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه

آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می

ریزم .. گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد

است و این آب فایده ای ندارد گفت :

…شاید نتوانم آتش را خاموش کنم

، اما

آن هنگام که خداوند می پرسد :

زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟

پاسخ میدم :

هر آنچه از من بر می آمد!!!!





طبقه بندی: داستان و حکایت،
[ شنبه 20 مهر 1392 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ MORTEZA. MA7 ] [ نظرات() ]

چرخش روزگار


گاهی باید نوشت از روزگار
گاهی باید نالید درزیربارِ روزگار
گاهی باید نومید شویم از معرفتِ دراین روزگار
گاهی باید امیدوار بود به مرامِ دراین روزگار
گاهی باید برید از مردمانِ این روزگار
گاهی باید دل بست به عشقِ دراین روزگار
دائماً باید بلاتکلیف باشیم دراین روزگار
انگار ، جناق شکسته ایم با افکارمان دائماً دراین روزگار
گاهی شبمان روز وروزمان شب می شود
دراین روزگار
ولی ما باید انسان باشیم وکم کنیم رویِ این روزگار



روزگارتان برمراد وآسمان عمرتان بی غبار!





طبقه بندی: داستان و حکایت، دلنوشته ، تصویر،
[ شنبه 20 مهر 1392 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ MORTEZA. MA7 ] [ نظرات() ]

حکایت من...
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت...! 

دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ...! 

حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ...! 

زخم داشت و ننالید ...! 

گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...! 

حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله و ساربان بی شترست ..! 

حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ 

صداها را بشنود ... !





طبقه بندی: دلنوشته ، تصویر، داستان و حکایت،
[ شنبه 20 مهر 1392 ] [ 07:09 ب.ظ ] [ MORTEZA. MA7 ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]